تبليغاتX
روزنگار

روزنگار

امشب به لیست لغاتی که از مدت ها قبل نوشته بودم نگاه می کردم. بعضی هاشون از دو سال پیش بودند و بعضی هاشون از شش ماه پیش. در جلوی خیلی ها فونتیک را ننوشته بودم چرا که اون موقع دغدغه ام نبود و فکر می کردم که اگه معنی لغت را بدونی کافیه چون اون موقع یا یک چیزی می خوندم یا حداکثر یک چیزی گوش می دادم. اولین باری که به این که تلفظم خوب نیست فکر کردم همین کلاس انگلیسی تابستون بود که استاد کلاس بهم پیشنهاد داد که کلاس تلفظ بروم. تا اون موقع فکر می کردم که مشکل تلفظ فقط مخصوص چینی ها و کره ای ها است. البته یک بار که رفتیم یک چیزی ارائه کردیم و ازمون فیلم گرفتند رییس اون مرکز در یادداشت خودش نوشته بود (و گفت) که من تمام لغات را فهمیدم به جز دو سه جایی که یک چیزی را سریع گفتی و رفتی اما استاد خودمون نمره ی کمتری بهم داده بود یعنی بعضی جاها را نفهمیده من چی گفتم.

بالاخره با بعضی از خارجی ها که صحبت می کنی باید دو مرتبه تکرار کنی. چیزی که فهمیدم به طرف مقابلت هم بستگی داره و بعضی ها بهتر می فهمند و بعضی ها بدتر. بعضی ها هم در چهره شون این که دارند زور می زنند تا بفهمند مشهوده و این برایم آزار دهنده است. به قول یکی از دوستان  وقتی می ری بار و می گی beer بده، یارو همین کلمه ی ساده ی چهار حرفی را نمی فهمه اما آمریکاییه می آید یه "واو واو واو" می گه، یارو ده تا چیز را قاطی می کنه می ده دستش.

من از همان ابتدا به تلفظ دقت می کردم و دیکشنری را می دیدم که درست باشد اما باز می بینم باید تلفظ همه ی لغت ها را از اول دوباره مرور کنم. البته خیلی از دیکشنری ها یک مشکلی داشتند و دارند که بعدا شاید در موردش نوشتم که باعث شد اون موقع تلفظ بعضی از لغت هایم اشتباه بشه. متاسفانه معلم های زبان هم نه روی این چیزها تاکید دارند و نه تلفظ خودشون (اکثرشون) درسته. من فقط یک معلم پیش دانشگاهیم بود که خیلی تاکید داشت که درست یاد بگیریم. توصیه ی اکید من به همه این است که از اول وقتی لغتی را می خواهید یاد بگیرید چند بار به تلفظش گوش بدهید، در جایی هم اگه یادداشت می کنید فونتیکش را حتما کنارش بنویسید تا وقتی مرور می کنید چپ اندر قیچی تلفظ نکنید که تو ذهنتون بمونه.

در چند جا مشکل کمتر ایجاد می شه. اول این که طرفتون خارجی باشه چون هم گوششون حساس نیست یا کمتر حساس است و  هم این که اون ها برای هر لغت در کامپیوتر ذهنشون دنبال ترجمه می گردند و مغزشون می ره لغت مناسب را پیدا می کنه اما انگلیسی زبان ها چون براشون هیچ زحمتی نداره و ترجمه نمی کنند لفظ با معنی براشون یکی است سخت میشه براشون. یک جور دیگه هم میشه به قضیه دید و اون این که  اگر شما لفظ نامناسب به کار ببرید انگلیسی زبان ها مثل خارجی زبان ها دیگه لفظ با معنی براشون یکی نیست و باید زور بزنند تا بفهمند و اذیت می شوند.  دوم اگه محتوای صحبت معلوم باشه و شما چیز جدیدی نگید و سوم هم این که محیط آکادمیک باشه (مثلا بخواهید با استاد آمریکاییتون صحبت کنید) که این هم خودش مشمول همون مورد دوم میشه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 بهمن1388ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط کامیار  | 

این اولین باری بود که گذرم به اتوبان های بوستون می افتاد اگر چه کلا بوستون زیاد اتوبان نداره و خیلی از مردمی هم که در مرکز شهر زندگی می کنند (یا حداقل اکثر قاطع دانشجوها) ماشین ندارند چون شهر خیلی فشرده است و جایی نیست که بخواهی ماشینت را پارک کنی. روسازی اتوبان ها بر خلاف لوس آنجلس خوب بود. خانه ی استاد چند بلوک از جایی که انقلاب آمریکا شروع شده بود و اولین گلوله بین آمریکایی ها و انگلیسی ها رد و بدل شده بود فاصله داشت. کم کم مشخص بود که وارد محلات باکلاس شهر می شدیم و کلا آدم یاد کوچه باغ های قدیمی شمیران تهران می افتاد، باریک، با شیب زیاد با درخت های زیاد، حتی برف هم از اطراف دانشگاه بیشتر بود . فقط فرق این جا بود که کوچه های این جا مثل خیلی جاهای دیگه آمریکا برق نداشتند. خانه ها همه شیک و پیک بودند. خانه ی استاد هم قشنگ و شیک بود. با سلیقه هم تزیین شده بود. برخلاف خیلی از خانه های آمریکایی که فقط با آباژور روشن می شوند و کم نور هستند هم لوستر داشت و هم خیلی پرنور بود.

استاد من که اهل بلژیک است و ظاهر خودش خیلی خوب و خوش تیپ است  و کلا به نظرم برای زن ها جذاب است. همسرش در یک فرصتی آمد جلو و با من صحبت کرد ومی دانست که تازه شروع کرده ام! و گفت که شوهرش عکس همه را به وی نشان داده است. (حالا استاد من عکس من را از کجا آورده است نمی دانم فقط احتمال این است که face book کلاس را آورده است و من را از بینشان نشان داده است). زنش یک زن خونگرم با قیافه ی خیلی معمولی هندی بود. گفت که با شوهرش در استنفورد آشنا شده است. وقتی ازش پرسیدم که آیا از یک آزمایشگاه بودید توضیح داد که نه، فقط جفتی دانشجوی بین المللی بودند. بعد از فارغ التحصیلی هم شغل خوبی در کالیفرنیا داشته است اما بعدا شرکت خودش را تاسیس می کنه و الان هم دفترش در خانه شان  است. مادرش هم در میهمانی بود و این که با اون ها زندگی می کند یا نه نمی دانم. یک پسر و دختر دو قلوی هفت ساله داشتند. پسره که از دیدن این همه آدم ذوق زده شده بود دائم می دوید این ور و آن ور و سر و صدا می کرد اما دختره خیلی خجالتی بود و در اتاقش مانده بود. خود مادرشون هم می گفت که با این که این ها دوقلو هستند با هم خیلی فرق دارند. یکی از بچه ها هم رفت کم کم دختره را از اتاقش کشید بیرون و این دو تا بچه این قدر با این پسر کره ایی اخت شدند و از سرو کولش رفتند بالا و سر و صدا راه انداختند که نگو. پسره کاملا مثل پدرش سفید و بور بود با قیافه ی اروپایی ولی دختره اگرچه قیافش اروپایی و بور بود ولی رنگش کمی تیره شده بود. شکل گرفتن چنین ازدواجی خودش جای تامل دارد  ;)

+ نوشته شده در  شنبه 10 بهمن1388ساعت 10:20 قبل از ظهر  توسط کامیار  | 

این نوشته چون طولانی شد در دو قسمت می آید:

چند وقت پیش یکی از بچه های آزمایشگاه (که گفته بودند فوق دکترا است) به نام مارک ایمیل زده بود که فلان روز می خواهیم در منزل استاد potluck (یعنی هرکسی یک چیزی با خودش برای ناهار یا شام می آورد) برگزار کنیم و هرکس هم غذای کشورش را بیاورد و اگر نمی توانید چیزی بپزید و یا دست پختتون بد است beverage (نوشیدنی) بیاورید. بعد هم بنویسید که ماشین دارید یا می تونید کسی را برسونید یا نه

من که کلا نمی توانستم چیزی بپزم و اصلا ظرفی این جا ندارم که بپزم بعد هم کلی وسایل می خواهد پختن غذای ایرانی از ادویه و رب و هزار تا مسائل دیگه بعد هم فکر می کردم که potluck برای ناهار است و من اگه بخواهم 11 صبح هم راه بیفتم اون وقت رستوران ایرانی این نزدیک باز نیست. Beverage غیرالکلی هم که من فقط دوغ و نوشابه خانواده می شناسم! حالا با دوستای آمریکایی صحبت کردم خیالم راحت شد که خیلی ok است که اگر غذا بخری و ببری و کلی هم گزینه ی نوشیدنی غیر الکلی با کلاس دادند. بعد هم که معلوم شد برنامه برای شام است خیالم راحت شد و ساعت سه و نیم هم رفتم جوجه کباب گرفتم از رستوران ایرانی همین نزدیک و chocolate crackle (نمی دونم فارسیش چی میشه) از یه مغازه ی با کلاس در همین میدان هاروارد خریدم.

قرار بود ساعت چهار و نیم مارک با زنش بیایند دنبالم. من مارک را قبلا ندیده بودم (کلا من دو سه بار بیشتر دفتر نرفته ام اگر چه بعدا هم معلوم شد خود مارک هم زیاد نمی آید) اما وقتی گفت که ریش دارم من با کس دیگه ای اشتباه گرفته بودمش. خلاصه سر قرار شد دیدم تو ماشین یک پیرمرد با مو و ریش بلند تماما سفید در کنار زنش که راننده است نشسته است و چشمش هم خوب نمی دید و من کلا جا خوردم که این با این سن و سالش این جا چی کار می کنه. بعدا هم که یک بار صحبت باهاش راجع به سیستم متریک افتاد که گفت من وقتی چهل سال! پیش وقتی درس می خوندم می گفتند که سیستم متریک در راه است و البته هنوز در راه است و اون اوایل فاصله ها را در جاده ها به کیلومتر هم می نوشتند که بعدا چون اشتباه می شد کشیدنشون پایین. بعد هم یکی از بچه ها گفت که این الان واسه ی این که زنش در این شهر کار می کنه این جا است و پول خبری نیست و الان دارند proposal می نویسند که بتونند پول بگیرند اگر چه کارش درسته و چندین مقاله هم داره.

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 دی1388ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط کامیار  | 

امشب سر شام با بچه ها صحبت از فیلم و این حرف ها بود که یکی از همکلاسی ها (که یک دختر سری لانکایی است) گفت که سینمای ایران چه جور است؟ یکی از دوستان کره ای گفت که یک فیلم ایرانی دیده است که با توضیحاتی که داد فهمیدم "خانه دوست کجاست" را می گوید که بعد از این که من اسمش را گفتم اون هم اسمش یادش آمد که من زودی گفتم که اون فیلم خیلی بدی بود. البته بعدا گفتم که من هفت سالم بود و فیلم یادم نمیاد فقط یادم میاد که بدم اومد. بعد از اون پرسیدم که فیلمش چه طور بود و اون هم گفت که یادش نمیاد چون وقتی 15 سالش بوده فیلم را دیده اما فیلم جایزه های زیادی گرفته . بعد هم اون دختر سری لانکایی هم گفت که فیلم بچه های آسمان را دیده است که من  گفتم این فیلم مورد علاقه ی من است و اون هم گفت که فیلم خیلی خوبی بوده است. بعد صحبت نمی دونم چرا به این جا کشید که برگشت و گفت که ایران کشور خیلی قوی است. من مونده بودم که چی بگم که گفتم آره در خاورمیانه قدرتمند است  ولی در دنیا این طور فکر نمی کنم. اون دختره گفت که آخه خیلی در برابر آمریکا ایستاده است. بعد هم اون پسر کره ای (خودش اهل کره جنوبی است) گفت که در دنیا فقط  سه کشور مقابل آمریکا ایستاده اند کره شمالی و ایران و کوبا که خیلی شجاعند. من واقعا مونده بودم چی جوابش را بدم. گفتم من ترجیح می دهم  روابط با آمریکا بهتر بود. بعد اون دختره برگشت و گفت که من شنیدم که رییس جمهور ایران خیلی مرد Simpleی است (منظورش ساده زیست بود). دیگه من این جا را طاقت نیاوردم و گفتم البته خیلی از مردم مخالفش هستند. پرسید چرا. من که موقعیتم دشوار بود، می خواستم بگم که اقتصاد را نابود کرد و .... که منصرف شدم و به همین بسنده کردم و گفتم که چون فکر می کنند که در انتخابات اخیر تقلب شد.

این شاید شرح حالی کوچک باشد از دوگانگی رفتار برخی ایرانیان در برابر خارجی ها.  ممکن است با خیلی از رفتارهای حکومت مخالف باشند ولی در برابر خارجی ها آبروداری می کنند (اگرچه من این کار را درست و حسابی نکردم). وضعیت خیلی وخیم تر می شود وقتی که خارجی ها ایران را متهم به حمایت از تروریسم و... بکنند. خیلی از افرادی که دولت را به هر جرمی متهم می کنند (یا حداقل به حکومت مظنونند) و مثلا می گویند که  دولت در قضایای اخیر تقلب کرده، در خیابان آدم کشته، تجاوز کرده و ....  وقتی پای این قضایا که می رسد سعی می کنند که دولت را تبرئه کنند و بگویند که این طوری که این ها هم می گویند نیست. مثلا یک بار من در فیس بوک نوشتم که به خاطر ویزا یک سفر مجانی را به اروپا از دست دادم. یکی از آمریکایی نوشت که چون طبق بوش کشور شما جزء محور شرارت است و روش کار کن (البته فکر می کنم که شوخی بود چون خودش مخالف جدی بوش است و قبلا گفته بود که روزی که بوش انتخاب شد گریه کرده است). حالا این که خودم ناراحت شدم بماند ولی بعضی از بچه های ایرانی دیگه خیلی تند شدند1.

 

پ.ن:

1 البته فردای قضیه سر ناهار با بچه های آمریکایی (از جمله خود طرف) همه از بوش بد می گفتند و بهش می خندیدند (به جز یک پسر مسلمان آمریکایی لبنانی الاصل!! که گفت البته من ازش بدم نمیومد و اوباما هم از همین دست اشتباهات داشته است ولی چون همه ازش خوشش میاد اشتباهاتش جلوه نمی یابه). من هم دق و دلیم را خالی کردم و یک ماجرا از سوتیش ها در مورد استرالیا و اتریش (که قبلا در موردش نوشته بودم) را ذکر کردم و گفتم همین بس که روز تحلیف اوباما مردم آمریکا هو کردنش.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 دی1388ساعت 6:50 بعد از ظهر  توسط کامیار  | 

 

من بنا نداشتم که در این وبلاگ مطالب سیاسی بنویسم چون نتیجه ای ندارد. به حرف خیلی بزرگ تر از ما توجهی نمی کنند چه برسد به ما. حقیقت این است که خواندن اخبار داخلی برای من چه نتیجه ای جز ناراحت شدن داشته است؟ علیرغم اعتراف به این واقعیت ولی باز به خواندن اخبار داخلی ادامه می دهم به صورتی که کلا به صورت یک عادت روزانه در آمده است. اگر هم بخواهم این عادت را ترک کنم باز هم خیلی سخت است هم از لحاظ این که ترک عادت سخت است و هم از لخاظ این که شاید در Facebook نزدیک نیمی از مطالب سیاسی است و خواه ناخواه به ایت سمت کشیده می شوی. دوست هم ندارم و منطقم هم نمی پذیرد که به facebook سر نزنم چون فوایدش برای من آن قدر هست که به مضراتش فعلا بچربد. به همین خاطر موضوعی که می خواهم در باره اش بعدا بنویسم یک مطلب سیاسی است که خیلی وقت است به ذهنم رسیده است. آن چه در پی می آید نشان دهنده ی نحوه ی تفکرات من نیست بلکه تناقضاتی است که به نظر می رسند.



چه کسی شخصیتش را پاره کرد؟

در هفته های گذشته موجی در کشور به راه افتاد راجع به این که چه کسی عکس رهبر فقید انقلاب را پاره کرده است و این عمل از چپ و راست محکوم می شد. به خصوص جناح حاکم هم می خواست روی این حرکت موج سواری کند. اجازه دهید ببنیم که این جناح تندرو چه شخصیتی از وی ارائه می دهند تا این گونه برای پاره شدن عکسش مرثیه سرایی می کنند:

* شخصیتی که حتی نتوانسته یک نوه ی درست و حسابی تحویل جامعه دهد از سید حسین و سید حسن (1) و سید یاسر گرفته تا علی اشراقی (2). حتی شاگردان برجسته اش هم مثل آیت الله مطهری و بهشتی هم فرزندان شایسته ای تحویل جامعه ندادند.

* شخصیتی که بسیاری از افراد بسیار نزدیکش یا دزدند یا خائن یا نفهم. از مرحوم آیت الله منتظری (که حاصل عمرش بود) (3) و هاشمی رفسنجانی بگیر تا مرحوم توسلی و برادران انصاری و کروبی و صانعی و محتشمی پور و خویینی ها و حتی اخیرا هم موسوی اردبیلی که کم کم اگر احتیاط نکند دارد به لیست فحش خورندگان اضافه می شود. شما چه برداشتی از شخصیت کسی دارید که دزدها و وطن فروش ها و خائن ها ونفهم ها را دور خود جمع کرده باشد دارید؟

* شخصیتی که انتصاباتش هم مورد اشکال است و متوجه نبوده که چه افراد خائنی را انتصاب می کند. از مرحوم بازرگان (نخست وزیر دولت موقت) بگیر تا رفسنجانی (جانشین فرمانده ی کل قوا و اداره کننده ی جنگ) و محسن رضایی (فرمانده ی سپاه پاسداران).

* کسی که تحلیلی از اوضاع ندارد و  تحت تاثیر دیگران است تا جایی که دیگران (هاشمی و رضایی و موسوی و خاتمی) می توانند به وی جام زهر بنوشانند. در ماجرای دفاع از نخست وزیر وقت هم تحت تاثیر یک نامه از محسن رضایی قرار می گیرد و در حالی که رییس جمهور وقت به حق به شدت مخالف وی بوده است، آقای خمینی به دلیل همین نامه به شدت از وی حمایت می کند و وی را به رییس جمهور تحمیل می کند.

* کسی که تحلیل هایش هم از اوضاع اشتباه بوده است:

1. در ماجرای کشتار حجاج که به شدت به دولت عربستان (و با ادبیات آن زمان دولت حجاز) می تازد و می گوید که اگر ما از صدام هم بگذریم از دولت عربستان نمی گذریم در حالی که باید گوش کروبی و دار و دسته ی وی را می پیچاند چرا که کرم از خود درخت بوده است و این ها بودند که به عربستان اسلحه فرستاده بودند (نتیجتا می خواستند تا دست به عملیات مسلحانه بزنند و دولت عربستان هم به حق از خودش دفاع کرده است)

2. در حالی که پدر محمد خاتمی وی را برای وزارت ارشاد مناسب نمی داند و وی را غرب زده می داند رهبر فقید انقلاب محمد خاتمی را فرزند فاضل و با تقوای خود می خواند.

3.دفاع از نخست وزیر وقت که شرح آن گفته شد و در حالی که دائما دولت وقت تخلف قانون اساسی داشته است باز هم تا انتها به شدت از آن حمایت می کند.

* کسی که حتی وصیت مکتوبش هم مبنی بر عدم دخالت بسیج و سپاه در سیاست اشتباه بوده است. (4)

تا آن جا که یادم می آید  چیزهایی که به نظرم می رسید طولانی تر بود که الان یادم نیست و فکر کنم همین قدر بس باشد.

------------------------------------------------------------------------

پی نوشت ها:

(1) فاطمه رجبی : ملت برای سید حسن خمینی نه جایگاه سیاسی و نه جایگاه علمی و نه هیچ جایگاه دیگری قائل نیست.

(2) وی حتی در مرحله ی اول هم برای انتخابات مجلس هشتم رد صلاحیت شد. اگر چه بعدا در مرحله ی تجدید نظر صلاحیتش تایید شد.

(3) این تعبیر را بنیانگذار انقلاب فقط در مورد دو نفر به کار برده است، آیت الله مطهری و منتظری.

(4) علم الهدی : اين که مي‌گويند سپاه پاسداران و بسيج به عنوان نيروي نظامي نمي‌توانند در سياست مداخله کنند و آن را به امام نسبت مي‌دهند، حرف دشمنان خدا و جريانات فاسدي است که بسيج را سد راه خود مي‌داند. معناي اين که بسيج در سياست دخالت نکند، اين است که بسيج سکولار و بي‌دين شود، در صورتي که همه محور بسيج دين، ايمان و اعتقاد به خداست. امام(ره) هيچگاه چنين چيزي نفرمودند و شما حواستان جمع باشد که مورد سوء استفاده دشمنان قرار نگيريد. (توضیح آن که عدم دخالت نیروی بسیج و سپاه به صراحت در متن وصیت نامه آمده است)

زهره الهیان نماینده ی مجلس هشتم در مصاحبه با عصرایران: ما نهادی مردمی مثل بسیج را یک نهاد نظامی نمی دانیم. بسیج مرکب از توده های مردم است و ما نمی توانیم انتظار داشته باشیم که توده های مردم در انتخابات و مسائل کلان سیاسی دخالت نکنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 دی1388ساعت 7:54 بعد از ظهر  توسط کامیار  | 

 

اوایل سال تحصیلی با بچه های خارجی (و بیشتر آمریکایی) در جمعه شبی جمع شده بودیم و یکی از بچه ها کتابی آورده بود که پر از سوالات چالش برانگیز بود و بچه ها هر کدام سوالی را از آن کتاب می خواندند و بقیه به این سوالات جواب می دادند. چند وقت پیش فرصتی دست داد و با دوستان ایرانی چند تا از سوالاتی را که به یاد داشتم مطرح کردم که خیلی مورد استقبال قرار گرفت و در خواست سوالات بیشتری کردند که اون موقع یادم نبود. الان داشتم کاغذهایم را مرتب می کردم دیدم لیست بعضی از آن سوالات را نوشته ام. شما هم می توانید به این ها فکر کنید.

 ۱. آیا حاضرید با کسی  که از هر نظری کامل و دلخواه شما است ولی نمی توانید با وی سکص داشته باشید ازدواج کنید؟

  1. اگر بتوانی یک نفر را بکشی (بدون هیچ گونه پیامدی) او چه کسی خواهد بود؟

  2. اگر بخواهی دو سال به جزیره ای بروی و بتوانی فقط یک نفر را با خودت ببری، آن یک نفر چه کسی خواهد بود؟

  3. اگر بتوانی فقط یک کار انجام دهی که هیچ گونه عواقب و پیامد ناخوشایندی نداشته باشد آن یک کار چه خواهد بود؟ (*)

  4. آیا حاضرید با نفر بغل دستیتان در هواپیما (یعنی یک نفر رندم) که از جنس مخالف و آدم متوسطی است (مثلا به قول قرائتی نمرش 15-14 است**) رابطه ی جنصی داشته باشید؟ اگر نه چه قدر حاضرید بگیرید تا این کار را بکنید؟

  5. آیا حاضرید در امتحان تقلب کنید؟

  6. اگر هوای اتاق به قدری کم باشد که فقط یک نفر بتواند زنده بماند و شما و یک نفر دیگر در اتاق باشید آیا حاضرید وی را بکشید؟ (من سوال را عوض می کنم. اگر مجبور باشید کسی را بکشید و گرنه کشته می شوید آیا حاضرید طرف رابکشید؟)

  7. اگر بفهمید مادر شما با کسی دیگری رابطه داشته و این روی روابط وی با پدر شما تاثیر گذاشته چه می کنید؟ آیا پدرتان را از موضوع مطلع می کنید؟ (حالا شما در همین سوال جای پدر و مادر را عوض کنید)

  8. اگر بفهمید که بچه ی شما عقب مانده ی ذهنی خواهد شد آیا سقط جنین را قبول می کنید؟

  9. آیا تا به حال این فکر به ذهنتان خطور کرده است که ممکن است شما فرزند پدرتان (و یا حتی مادرتان) نباشید؟

  10. اگر بعد از ازدواج همسرتان دچار بیماری صعب العلاجی شود مثل صرع شود چه می کنید؟ اگر قبلا داشته و از شما پنهان کرده باشد چه؟

    * جواب خارجی ها همه (فکر کنم بدون استثناء) سرقت بانک و از این جور حرف ها بود. در جمع ایرانی ها به غیر از دو نفر که گفتند دوست داشتند که الکل مصرف کنند بقیه رابطه ی جنصی را انتخاب کردند

    ** یک ویدئویی در یوتیوب از قرائتی هست در رابطه با علت حجاب که من الان نمی توانم پیداش کنم. خلاصه این سیستم نمره دهی از اون می یاد.

جواب بعضی از این سوالات اصلا راحت نیست و تا در موقعیت قرار نگیری نمی توانی بگویی چه می کنی

نکته ی آخر بگم که این جا اداره ی سانسور هم داریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 دی1388ساعت 2:20 بعد از ظهر  توسط کامیار  | 

خواننده گان عزیز لطفا شاکی‌ هستید، قبل از شروع کامنت‌هاتون اول بنویسید شاکی‌ هستید بعد نظر بدید. حالا ناراحتید ، مثل خود ما، میاید سر ما خالی‌ می‌کنید، مثل ما که سر شما خالی‌ می‌کنیم D: ایرادی نیست قابل درکه، ولی‌ سخته از طریقه یکی‌ ۲ خط کامنت آدم بفهمه یکی‌ شاکیه و داره درد دل می‌کنه یا منظور جدی داره. حالا ما مثبت نگاه می‌کنیم.


بازم شاکی‌ بودید بیاید اینجا سر ما خالی‌ کنید. یکی‌ اینجا هست که حرفتون را بشنوه!


+ نوشته شده در  دوشنبه 7 دی1388ساعت 2:23 بعد از ظهر  توسط Ali  | 

 ظاهرا تا سال قبل ترم هاروارد  مثل دانشگاه های اروپایی در اکتبر شروع می شده است. با شروع تعطیلات کریسمس و سال نو دانشگاه تعطیل می شده است و بچه ها با کتاب و جزوه ها می رفته اند به تعطیلات و بعد از تعطیلات امتحانات برگزار می شده است. اگرچه این سیستم در نگاه اول نامناسب به نظر می رسد ولی برای ما ایرانی ها که نمی توانیم به ایران برگردیم این مزیت را داشت که در این مدت کاملا بیکار نبودیم چراکه طبق برنامه جدید دانشگاه برای حدود چهل روز تعطیلات زمستانی خواهد داشت. ممکن است بگویید که می شود در این مدت روی تز کار کرد ولی این که همه مجبور باشند درس بخوانند چیز دیگری است و بیشتر حال می دهد به قول خارجی ها misery loves company!
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 7:53 بعد از ظهر  توسط کامیار  | 

 

عجب روزگاریه. آدم نمیدونه چی‌ کار کنه! گریه کنه؟! خودشو به خواب بزنه؟! امیدوار باشه؟! حرکت کنه؟! مبارزه کنه ... حالا یکی‌ مثل ما که حبسه اینجا گزینه‌ها خیلی‌ زیاد نیست و اکثرا بی‌ خطر! ولی‌ یکی‌ که تو ایرانه چی‌؟ اونی‌ که میره سخنرانی‌ روز عاشورا، در محرم ال حرام، کتک می‌خوره بر میگرده خونه یا هیچ وقت بر نمیگرده چی‌؟ اونی‌ که تیر میخوره چی‌؟ اونی‌ که حبس میره چی‌؟ ممنوع الخوروج می‌شه چی‌؟ اونی‌ که بچشو میکشن، خواهر برادرشو میکشن، پدر مادرشو میکشن چی‌؟

ما هم که اینجا هیچ کاری از دستمون بر نمیاد جز آه کشیدن و نگریستن به کشوری که پاره أی از تنمونه، ولی‌ میبینیم که داره جلوی چشمون خراب می‌شه و آوارش رو سر خودمون، عزیزانمون، فرهنگمون و مملکتمون میریزه. چه عذابی از این بالاتر که زنگ بزنی‌ به عزیزان دلت تو ایران، فقط آه و ناله بشنوی. چه دردی بالاتر از حس درد دیگران ممزوج با درد خودت. بازم آدم درد خودش رو میتونه یک کاریش بکنه، ولی‌ دیدن درد بقیه چی‌؟ چیزی که هیچ کاریش نمیشه کرد و تنها وقت می‌خواد تا درست شه. یکی‌ یک بار طعنه زد بهم که تو خبر هارو دنبال نمیکنی‌ و به فکر مملکتت نیستی‌، منم سرمو انداختم پایین هیچی‌ نگفتم ولی‌‌ای کاش آدم‌ها از دل بقیه هم خبر داشتن و زود قضاوت نمیکردن.‌ای کاش میدونستن که آدم چه حالی‌ می‌شه وقتی‌ عکسها و فیلمهای خونشو می‌بینه که داره خراب می‌شه، که در بحران هست، در سر درگمی، در انتظار آینده أی نا‌ معلوم.

این بقیه دیگه حرفای یک بچهٔ ۵ ساله است جدی نگیرید.

بعضی‌ وقتا ها دلم می‌خواست یکی‌ مرد پیدا میشد میرفت خر این خدای فلان فلان شده رو میگرفت، میگفت دیوانه این دنیا بود درست کردی. یکی‌ رو میفرستی تو ناز و نعمت و آسایش یکی‌ رو تو بدبختی. یکی‌ بورلی هیلز یکی‌ نامبیا. بهشت و جهنم هم مال خودت. یک راه باز گذاشتی خراب کاری‌های خودتو تو دنیا درست کنی‌ بگی‌ حالا اینجا خراب بود ایراد نداره، اون دنیا درست می‌شه؟ هان؟ دیگه کلاه برداری و دورغ گویی از این بیشتر. مگه امکان داره کسی‌ که اینجا تو فقر، بدبختی، فساد، فشار، کینه، دورغ رشد کرده، اون دنیا سعادتمند بشه. اگه تعالی روح هم ماده نظرت باشه، با این اوضاع حکم هیچ روحی‌ رشد نمی‌کنه. اینکه این بازی هارو بریز دور. بهشو جهنمت پیشکشه همون آخوند‌های احمقت که فکر می‌کنن حرف تورو فهمیدن. شاید هم فهمیدن! ۱۰۰ سال سیاه بهشتتو نخواستیم. اگه بهشتت ممزوج به تحمل بدبختیه، ارزونی خودت، به ما در همین دنیا بده، اخرت واسهٔ بندگان سالهت (عکس ایه قرآن). عزیزم ما زندگی‌ این دنیا رو میخوایم(عکس ایه قرآن). من نمیدونم باید دم کی‌ رو دید اگه نکهیم به این اراجیفی که در دین به خوردمون میدن گوش بدیم. اگه خیلی‌ به قول خودت دلسوز و مهربون بودی و خیلی‌ توانا، حداقل یک کاری میکردی از شخص خودت علیه بندگانت سؤ استفاده نمیکردن. داشتیم زندگیمونو میکردیم، این چه دینی بود فرستادی. نمدیونم اثراتی که روی فرهنگ بشریت گذشت ارزش این همه فتنه أی که بر پا کرده رو داشت یا اگه یک دین مهربون تری مثل مسیحیت دین آخر بود، بازم میتونستیم به اینجا برسیم. آخه چرا راهشو باز گذاشتی که این کاراو سرمون در بیارن. نمی‌شد عوض یک پیغمبر بی‌ سواد (ایه قرآن)یکی‌ رو پیدا میکردی با سواد باشه که بعدش راهش اینجوری خراب نشه. واقعا متاسفم که قده یک آدم ۴۰-۵۰ ساله در زمینه حقوق بشر الان کار می‌کنه نمیفهمی. خیره سرت اسم خودتو گذاشتی خدا.‌ای کاش تو میرفتی یک مهربون تر و عاقل تر میومد سر جات. این هفتا آسمون هم که هی‌ پزشو میدی نمیخواستیم. یک خورشید میدادی با زمین و ماه. حالا یک ۴ تا ستاره هم میندختی این بالا بد نبود ولی‌ دیگه پز دادن نداره که. منّت که سر ما نذاشتی اوردیمون اینجا. امانتت هم پیش کش خودت(ایه قرآن). ما امانت دار نخواستیم باشیم. همینکه این آسمون‌ها و زمین نگرفتنش. یکی‌ گرفت چوبشو ما باید بخوریم. وارث زمین هم خودت باشه. آدمو اول چوب میزانی‌، ضعیف که کردی میگی‌ حالا زمین مال مستضعفین(ایه قرآن). خسته نباشی‌. آمدیم اینجا با اعمال شاقه. خیلی‌ دوست داشتم بدونم به این اتهمتی که بهت وارد کردم چه جوری جواب میدی. تو قرانت که چیزی نگفته بودی. حالا مگه پیغمبر جدیدی چیزی یا از قبلیها یکی‌ جواب اینها رو داده باشه. حیف که توانایی هم نداری الان حرف بزنی‌ و آدم رو حواله اون دنیا میدی، از اون وعده‌های سر خرمن. دوست داشتم جای یکی‌ مثل مادر ندا بودی یا اون بچهٔ آفریقایی که با ایدز متولد می‌شه و سو تغذیه داره شیکمش قلمبه زده جلو لخته، ببینم دیگه بلبل زبونی میکردی آسمون و زمین راه میندختی یا نه. خودتو توانا و مهربون میخوندی یا نه. حیف که هم کری هم کوری هم نابینا. یکی‌ مهر زده رو دلت که هیچی‌ نمیفهمی. نشستی مثل احمق‌ها فقط نیگاه میکنی‌. خیره سرت همه چیزو میدونی‌. ولی‌ چه فایده که اندکی‌ حس نداری. بذار یک سوره برات بگم: (به نام آنکه واقعا مهربان و توانا است)همانا خدا بی‌ احساس است مگر آنکه زمینی‌ شود و مشکلات روی زمین را درک کند. و هفت آسمان و زمین را نیافرید مگر آنکه عرضه اندام کند جلوی انسان. و بر گوش و چشم خویش مهری نهاد و خود را توانا جلوه داد. و چه بدکاری. و عاقبت روزی انسان از او باز خواست خواهد کرد. (سوره شاکی‌ ایه ۱-۳).

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 دی1388ساعت 3:40 بعد از ظهر  توسط Ali  | 

الکسی پسری است که فیزیک می خونه و دیگه در آستانه ی تموم کردن دکترایش است. اریکا که مطالعات شرق آسیا می خونه و تازه با الکسی آشنا شده بود از الکسی پرسید که فرق فیزیک نظری با فلسفه چیه؟ الکسی گفت که در این زمینه جوکی هستش که میگه یک روز یک دانشجوی فیزیک می ره پیش رییس دانشکده دنبال منبع مالی، که من می خواهم فیزیک آزمایشگاهی کار کنم و برای خرید فلان وسیله این مبلغ پول نیاز دارم. رییس می گه که چرا فیزیک نظری کار نمی کنی چون فقط کاغذ می خواهد و قلم و سطل آشغال؛ یا بهتر از آن چرا فلسفه نمی خونی چون فقط کاغذ می خواهد و قلم.

+ نوشته شده در  جمعه 20 آذر1388ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط کامیار  |